داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
توی خانه ما هیچ خوشحالی نبود. البته شاید هم بود، ولی من نمیدیدم. ولی الآن دیگه نمی تونم بخوابم. تا صبح بیدارم. با چشمای باز مثل جغد شوم شدم، نعره میکشم یا آروم پاورچین پاورچین توی خونه کشیک می دم. زیادی تنبل بودم ولی هیچ وقت خودم نمیدیدم. به نظرم که خوب بودم. ولی خب انگاری نظر من برای کسی مهم نبود، چون حرف حرف اوناست، منم مجبورم فقط سرم رو تکون بدم...