داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
آستین لباسم را کنار زدم، با بیحوصلگی به ساعت مچی روی دستم نگاه کردم. چند دقیقه از هفت شب گذشته بود، با نوک انگشتم چشم رو مالیدم. نفسی کوتاه کشیدم و از روی صندلی بلند شدم. کتابمو بغل کردم. آرام هُلش دادم کنار میز، بی سر و صدا از کنار دخترانی که هرکدام ژستی گرفته بودند و زیر چشمی و دقیق، قیافه همدیگر را دید میزدند گذشتم و به این فکر افتادم که جمع دختران چقدر کسلکننده، آزاردهنده، مزخرف و بیرنگ و رو است.