داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
روی صندلی کناریاش، یک پیرمرد نشسته بود که یک کیف پول بزرگ بیرون آورده بود و ازش چهار پنج تا عکس سیاه و سفید کشیده بود بیرون و با یک عینک ذره بینی و با دهانی باز نگاهشون میکرد. اردلان رویش رو از پیرمرد برگردوند و همان طور که کراواتش را شل میکرد، از پنجره هواپیما بیرون رو نگاه کرد. آسمون تا جایی که چشم کار میکرد، آبی بود. هواپیما روی ابرها سُر میخورد و جلو میرفت و به جز آسمان آبی و این لامپ پر مصرفی که اسمش خورشید بود، چیز دیگه ای دیده نمیشد. با فکر به این که چقدر این هواپیمای قراضه قابلیت اینو داره که خودش رو توی آسمون نگهداره، آب دهنش رو قورت داد.