داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
با موهای لخت گندمی روشن و چشمهای درشت عسلی، سوار اسبی سیاه بود و آرام آرام به سمت قنات میآمد. از کنارم عبور کرد. به قنات که رسید، از اسب پایین پرید و همانطور که اسب آب مینوشید، بدنش را نوازش میکرد. اسب که سیراب شد، شیههای کشید و پسر این بار در حالی که افسار اسب را به دست گرفته بود، راه آمده را برگشت...